تبليغاتX
حکایت دوست

حکایت دوست

هر چه گفتيم جز حكايت دوست/ در همه عمر از آن پشيمانيم

سلام بر او روزي که بدنيا آمد و سلام بر او روزي که در پيش چشمان اشکبار امير مومنان در بستر بيماري با بدني آزرده و پهلويي شکسته و بازويي ورم کرده به شهادت رسيد و سلام بر او در آن نيمه شب که بدن آزرده اش ، غريبانه و مخفيانه به زير خاک رفت.سلام بر او روزي که با آن جلال و عظمت به صحراي محشر مي آيد و به تمام اهل محشر امر مي شود که چشمان خود را ببندند تا فاطمه دختر پيامبر عبور کند و به بهشت رود.

همه محتاج شفاعت اويند، بارالها ما را نيز از زمره دوستان و شيعيانش و درک کنندگان دوران ظهور فرزندش حضرت مهدي عليه السلام قرار ده.


 

 


اي قلم بنويس اي تاريخ در خوب ثبت کن      در ميان کوچه يک تن ياور زهرا نشد

بر حاشيه برگ شقايق بنويسيد   گل تاب فشار در و ديوار ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 22:26  توسط سید مظاهر صالحي  | 

سلام.

حرفی نیست. فقط اومدم بگم از دو سالمون شده. داریم یواش یواش راه می افتیم و زبونمون باز میشه. یادمه خواهر زاده ام هم دقیقاً شب تولد یک سالگیش راه افتاد وشب تولد دو سالگیش یه چیزایی حرف می زد!

خدایا دستمونو بگیر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 13:34  توسط سید مظاهر صالحي  | 

پيشاپيش آمدن نوروز رو به همه تبريك ميگم.

اين هم مستزاد بهاريّة امسال بنده، تقديم به همة جوانان و جوان دلان، به اين اميد كه مقبول افتد:



بس نيك شد ايام كه نوروز رسيدست و زمستان به فرارست!

اكنون كه بهارست

 

ني در غم ايام و نه در فكر ملال گذران باش

پس خوش‌گذران باش

 

تا در تب و انديشه افسوس جهان گذراني

چون مرده دلاني

 

اي كاش كنون بود ميسر كه تو را نيك ببينم!،

تا باز بگويم:

 

سالي دگر آمد به تلافيّ بسي فرصت از دست برفته

اميد شكفته

 

چون قيس نگون بخت مشو عاشق دلدار جفا كار

افسار نگه دار

 

گه گاه به خلوت بنشين و همة زندگي خويش نگه كن

انديشه ز ره كن

 

دوران جواني چو طلاييست، نه، بد گفتم، از آن نيز گران تر

ز سيمرغ، نهان تر

 

So, just try to become-as-good, as-you-think-is-enough, since new year!

Abandon any fear!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 0:35  توسط سید مهدی  | 

تخم مرغ در اینترویو
هادی خرسندی
------------ --------

تخم مرغی رفته بود اینترویو
تا مگر کوکو شود یا نیمرو
 
تخم مرغی بود با شور و امید
خواست تا مرغانه ای باشد مفید
 
فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود
 
توی مطبخ از  برای شرح حال
پشت هم کردند هی از او سوال:
 
- کیستی تو، از کدامین لانه ای؟
- بوده ای قبلاً در آشپزخانه ای؟
 
- کی ز پشت مرغ افتادی برون؟
- توی ماهیتابه بودی تاکنون؟
 
- تجربه داری و فرزی در عمل
- جای دیگر کار کردی فی المثل؟
 
- داغ گشتی توی روغن یا کره؟
- حل شدی در شنبلیله یا تره؟
 
- با نمک فلفل بهم خوردی دقیق؟
- خوب کف کردی شدی کلاً رقیق؟
 
- پشت و رویت سرخ شد روی اجاق؟
- باد کردی از فشار احتراق؟
 
تخم مرغ  این حرف ها را که شنید
روی وحشت زرده اش هم شد سفید!
 
ژوری اینترویو هم بی مجال
لحظه‌ای غافل نمیشد از سوال:
 
- گر "رزومه" داری و "سی.وی" بیار
- ورنه بیخود آمدی دنبال کار
 
- گر نداری توی کارت سابقه
- ردّ ردّی گرچه باشی نابغه
 
گفت لرزان تخم مرغ بینوا
نیست قانون شما بر من روا
 
خوب من تازه ز مرغ افتاده ام
صفرکیلومترم و آماده ام
 
هرکسی کرده ز یک جائی شروع
میکند خورشیدش از یکجا طلوع
 
گر نه در جائی خودم را جا کنم
تجربه پس از کجا پیدا کنم؟
 
گر که مرواری نباشد در صدف
پس چگونه تجربه آرد به کف؟
 
گر که در میدان نرفته کره اسب
تجربه را پس چه جوری کرده کسب؟
 
گفت "شف" با او که: - زر زر کافیه!
- بیش از این هم ماندنت علافیه
 
ـ تخم مرغ هم اینقدر پر مدعا
- دست به نطقش را ببین بهر خدا!
 
- تجربه اول برو پیدا بکن
- بعد فکر پخت و پز با ما بکن
 
تخم مرغ بینوا با قلب خون
آمد از آن آشپزخانه برون
 
رفت غمگین، صاف پیش مادرش
تا که گرما گیرد از بال و پرش
 
گفت مادرجان مرا هم جوجه کن
جزو باند جوجه های کوچه کن
 
مرغ مادر گفت که: - دیر آمدی
- پس چرا طفلم به تأخیر آمدی؟
 
- من به تو گفتم بگیر اینجا قرار
- تو خودت عازم شدی دنبال کار
 
- مهلت جوجه شدن شد منقضی
- پس چه شد کوکوپزی، نیمروپزی؟
 
تخم مرغ اشکش درآمد پیش مام
ماجرا را گفت از بهرش تمام
 
گفت در نیمروپزی گشتم کنف
چونکه از من تجربه میخواست شف
 
سابقه یا تجربه با من نبود
آشپزخانه مرا ریجکت نمود
 
موعد جوجه شدن هم که گذشت
آه مادر بچه ات بیچاره گشت!
 
من از آنجا مانده، زینجا رانده ام
فاتحه بر هستی خود خوانده ام
 
رفت فرصت های عالی از کفم
حال دیگر کاملاً بی مصرفم
 
پس در این دنیا به چه چیزی خوشم؟
میروم الان خودم را میکشم!
 
گفت مادر: - طفلکم قدقدقدا
- چند مدت صبر کن بهر خدا
 
- صبر کن طفلم بیاید نوبهار
- باز پیدا میشود بهر تو کار
 
- گرچه اکنون فرصتت سرآمده
- تو نگو دنیا به آخر آمده
 
تخم مرغ آنجا به حال انتظار
ماند تا از ره بیاید نوبهار
×××
عید نوروز، عید پاک آمد ز راه
روی هر میزی بساطی  دلبخواه
 
شربت و شیرینی و قند و نبات
تخم مرغ رنگ کرده در بساط
 
روی میز خانه‌ی بانو بهار
یک سبد مرغانه خوش نقش و نگار
 
تخم مرغ ما نشسته آن میان
میفروشد فخر بر اطرافیان
 
از همه خوشرنگ تر، خندان و شاد
حرف های مادرش آمد به یاد:
 
- بهر هرکس در جهان قدقدقدا
- هست یک جا و مکان قدقدقدا
 
- نیست بی مصرف کسی قدقدقدا
- هست امکان ها بسی قدقدقدا
 
- هرکسی باید بیابد جای خود
- تا نهد جای مناسب پای خود
 
- پس تو هم توی مدار خویش باش
فارغ از مأیوسی و تشویش باش
 
- چون شبیه تخم‌مرغ است این کره
- روز و شب گردش کند بی دلهره
 
- خود تو هم هستی عزیزم بیضوی
- در مدار خویش گردش کن قوی
 
- زندگی زیباست، زیبایش ببین
- هم ز پائین، هم ز بالایش ببین
 
تخم مرغ ما ز پند مادری
شادمان لم داد آنجا یکوری
 
گفت گر مطبخ به من میداد کار
در کجا بودم کنون ای روزگار؟


گشته بودم جوجه گر روی حساب
ای بسا که میشدم جوجه کباب
 
پس چه بهتر که بد آوردم زیاد
حال راضی هستم و ممنون و شاد

هادی خرسندی – ژانویه 2009

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 14:43  توسط سید مظاهر صالحي  | 

آن سيد السادات، آن جوان خرابات، آن شوريدة عذلت نگزيده، آن پرده ي منطق دريده، آن مقلد نظم سعدي، شيخنا آسيد مهدي رضي الله عنه و عن جميع الطالبين و العشاق و المتحيرين

و چنان روايت شده كه در نيم شبي ياران به جمعي گرفتار بودند و شيخنا بر گرفتاري جمع، گرفته. هركسي حديث نفس بر ورقِ وِبْكتابي نوشته و منشور نموده بود و شيخ را ورق نه. كه زيركي از ميان جمع، وي را بگفت: اي شيخ تو را چه مي شود كه رمزي نمي گيري و خطي نمي نويسي.

چند شدي خيره افكار دون

رو طلب كسب ورق كن كنون

و شادجواني و فرزادنامي، رمزي به شيخ داد، كس را خبر نه. و بدان روز شيخ در انديشه قلم و نگار كه چه گويم و چه كشم كه مستي فزايد و هوش هوشمندان ربايد. تا آنكه مخبري از غيب ندا داد كه:

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير

چه وقت مدرسه و بحث كشف كشاف است

و شيخ ما در تيه مكاشفت، مظطر و ضمئآن مي گشت كه از كدام چاه تجربه، آب مستي فزاي معرفتي برگيرد كه هيزم سرد دل ياران را آتشي زند كه موسيِ جان و يوسف دل و ابراهيم عقل بر ميان صحرا و آب و آتش، از وحي يار به نبوت عشق رسند و با شهادت حيرت، بر باد فنا روند...

... و تا بدين آن، شيخ ما رمز آن وبگاه بدست، در انديشه كه چه بالافرست كنم كه از حكايت دوست خوشتر آيد حالِ ياران را...

 

...و بدين سبب، شيخ ما را اول بالافرستي مكتوب گشت و مكتوم نگشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 0:28  توسط سید مهدی  | 

علیرضا قزوه در تازه ترین شعر خود درباره جنایات غزه  چنین آورده است:

آقای پپسی کولا !
کاری کنید که غزه در محاصره کامل است
آقای فانتا !
تو کاری کن
که زمزم الحرمین
کاری نمی کند
اهرام مصر!
خدای معبد آمون!
خوابگزاران اعظم
کاری کنید
که من خواب سه مار سیاه دیده ام
که مغز سیصد و شصت و پنج روز را
در سینی ماه
می بردند بر سر
خواب سیصد و شصت و پنج ستاره خونی
و خواب نیل
که با ساطور
سیصد و شصت و پنج تکه شد
من خواب یوسف را دیدم
در چاه نفت
افتاده بود
و تاجران دلار بر سر چاه
فریاد می زدند:
- هفتاد سنت بالا!
- دو دلار کم!
من خواب ناوها و شمشیرها و باران ها دیده ام
دیدم
که جمال عبدالناصر
با اسب
از دروازه رفح گذشت
و عزالدین قسام
و صلاح الدین
دروازه های غزه را
گشوده بودند
خواب سه مار سیاه
بر شانه های حسنی مبارک و
شاه چموش اردن و امیر پرفسورالریش!
دیدم که پادشاهان عرب
خوراک مغز جوانان غزه را
در سه دیس کنفرانس
به پادشاه کشور یأجوج
تقدیم می کنند
آقای بی بی سی!
گویا نیوز!
بالاترین!
شما کاری کنید!
چرا کسی کاری نمی کند برای غزه
تعبیری برای خواب من زخمی
مارادونای عزیز پرتقالی!
تو کاری کن!
شیخ بدون چشم !
صاحب فتوای زمین نمی چرخد
و عکس حرام...
امیر نفت!
که با برادر ناتنی ات
عربی رقصیدی
یک غلطی کن!
خوانندگان رپ و راگ!
شما کاری کنید!
که غزه در دهان گرگ است
به پاپ ژان پل چندم مربوط نیست
به صاحبان کلیسا نه
به خادم الحرمین
به الازهر
به کبارالعلما
هرگز!
آنان برای فتوا بر علیه نماز
با دست باز
آنان فقط
برای مصرف صابون و ادکلون
مُحرم شدن
و انتخاب حلق و تقصیر
و حرمت صید حرم
آفریده شده اند
آقای اسکولاری!
تو کاری کن!
آقای چلسی!
خانم هالیوود!
شما کاری کنید!
خانم آیشواریا!
عروس آمیتاباجان عزیز!
شما کاری کنید!
و شما
ای اسب های اصیل عرب!
نه از نژاد ذوالجناح اید
نه از نژاد براق
از نژاد اینترنت اید و چت روم و آزمایشگاه
از نژاد یورو و جکوزی
سوارانتان را کشتند
و پادشاهانتان را اخته کردند
مردانگی تان را کشیدند
تا در مسابقات پرش
همچنان سواری بدهید و
رستگار شوید
که شیوخ عرب
بزغاله و وزغ را
بر شما مسلط کرد
با این همه هنوز شما
مردترید از آن سه مار
شما کاری کنید
که سازمان ملل تعطیل است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 15:56  توسط سید مظاهر صالحي  | 

به سلامتیِ درخت!

نه به خاطرِ میوه‌ش،


به خاطرِ سایه‌ش.



به سلامتیِ دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش،

واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمی‌کنه.


به سلامتیِ دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش،

واسه یک‌رنگیش.



به سلامتیِ سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.



به سلامتیِ پرچم ایران!

که
 سه‌رنگه.

تخم‌مرغ!

که دورنگه.

رفیق!

که یه‌رنگه.



به سلامتیِ همه اونایی
 که

دوسشون داریم و نمی‌دونن،

دوسمون دارن و نمی‌دونیم.



به سلامتیِ نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.



به سلامتیِ ز نجیر!

نه به خاطر این‌که درازه،

به خاطر این‌که به هم پیوستس.



به سلامتیِ خیار!

نه به خاطر «خ»ش،

فقط به خاطر «یار»ش.



به سلامتیِ شلغم!

نه به خاطر «شل»ش،

به خاطر
 «غم»ش.



به سلامتیِ کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،

به خاطر خاکی‌بودنش



به سلامتیِ پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا!



به سلامتیِ  برف!

که هم روش سفیده هم توش.



به سلامتیِ رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.



می‌خوریم به سلامتیِ گاو!

که نمی‌گه من،

می‌گه ما.



به سلامتیِ دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

 
 
به سلامتیِ سنگ بزرگ دریا!

که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.



به سلامتیِ بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک،

بازم برّاق‌تر می‌شه.

 
به سلامتیِ دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.



به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!

که یه‌تنه یه اتوبان رو حریفه.



 
به سلامتیِ سرنوشت!

که نمی‌شه اونو از سر نوشت.



به سلامتیِ سیم خاردار!

که پشت و رو نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 2:44  توسط مظاهر  | 

کسی چه می داند؟ من مجنون ترم یا فرهاد؟

تو شیرین تری یا لیلی(لیلا)؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 7:57  توسط فرزاد.س  | 

عصرگاه سرد پاییزی.

بارش باران نم نم.

زایش صدباره عشق.

در خیالم جاده های دور تا فردا ...

داستان عشق ما شاید

جاودان چون قصه فرهاد

...

اما تو نیستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 13:11  توسط فرزاد.س  | 

حکایتی در یکی از کتب قدیمی (فکر کنم مثنوی مولوی) خواندم:

یکی از پادشاهان در گوش های خود عیبی داشت که هیچ کس از آن خبر نداشت ، جز آرایشگر مخصوص شاه. چرا که او می بایست موهای شاه را طوری کوتاه کند که درازی گوش پادشاه در پشت موهایش مخفی بماند، ولی حق نداشت این راز را به کسی بگوید، چرا که مورد غضب پادشاه قرار می گرفت و سر خود را از دست می داد.

مدتها می گذشت و این آرایشگر راز خود را نگه داشته بود. تا اینکه روزی پادشاه از بیابانی عبور می کرد و چوپانی مشغول نی زدن بود. همین طور که به آوای نی گوش می داد، احساس کرد که انگار نی دارد چیزی می گوید. بیشتر که دقت کرد، فهمید که نی با همان نوای حزین سازش می گوید: "آی ، گوشهای پادشاه، بدجوری زشت و درازه." پادشاه که تعجب کرده بود، تنها شخص مطلع از این راز که آرابشگر دربار بود را احضار کرد و ماجرا را به او گفت.

آرایشگر که جان خود را در خطر می دید به شرح ماجرا پرداختو گفت که این رازداری بسیار به او فشار می آورد و دیگر برایش قابل تحمل نبود. کم کم احوالش دگر گون شد و داشت مریض می شد، چرا که طاقت حمل این امانت را نداشت. تا اینکه با حکیمی مشورت کرد و حکیم به او گفت: به بیابان خلوتی برو و درون چاهی این راز را فریاد بزن تا سبک شوی. آرایشگر دربار هم به بیابان رفت و وقتی مطمئن شد که هیچ کس در آن اطراف نیست، سر در چاه فرو برد و فریاد زد: آی گوشهای پادشاه درازه! گوشهای پادشاه درازه!
در کنار آن چاه نی هایی روییده بود، چوپان از آن نی ها برای خود سازی می سازد و برای گوسفنداش می نواخته، که در عمق آن نوا صدایی بود که فقط پادشاه می شنید: " آی، گوشهای پادشاه درازه!"

خوب ، بگذریم. حالا من هم شدم مثل اون آرایشگر. یک رازی درون دلم هست که نمی توانم افشا نکنم. همه از کسی می پرسند که کجاست و چکار می کند و چرا موبایلش ماه هاست خاموش است و من می دانم کجاست و چه می کند ولی به هیچ کس نمی توانم چیزی بگویم، چون او نمی خواهد و چون دوست من است، همه سراغش را از من می گیرند.
و همه از دوست دیگری می پرسند که چرا ناراحت و دلگیر است و چند ماه است دپ زده و می خواهند کمکش کنند و من می دانم مشکلش چیست و نه می توانم به کسی بگویم و نه حتی کمکش کنم.

بگذریم. شاید من هم یک روز مانند آن آرایشگر ، این رازها را در یک چاه مجازی مانند همین بلاگ فریاد زدم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 6:20  توسط سید مظاهر صالحي  | 

چقدر لطیف است بعد از تنگناهای بزرگ و سختی های جانکاه، وزش نسیم گشایشی عظیم.
الفرج بعد الکرب.

الان چند ساعت بعد است.
و نشانه هایی از یک مسئله دیگر به چشم می خورد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 12:56  توسط فرزاد.س  | 

دیشب باران قرار با پنجره داشت  ***   روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچپچ کرد *** چکچک، چکچک، چه کار با پنجره داشت؟

قیصر امین پور

ساعت ۲:۲۷ دقیقه نیمه شب سوم تیر سال ۸۷. می خواستم بخوابم که ناگهان متوجه شدم باران می بارد.

سریع به حیاط رفتم و زیر رگبار ایستادم. دانه های درشت باران را بر شانه های خود احساس کردم. حس و حال خوبی بود.

یکی از دوستان هم از پنجره بیرون را نگاه میکرد. با هم صحبتهایی کردیم:

  • علم ثابت کرده است که در هر قطره باران یک موجود زنده است. همان موجود است که موجب شکل گیری قطره و پایین افتادنش می شود.
  • و جعلنا من الماء کل شیء حی (قرآن کریم)
  • می گویند در هنگام باریدن باران دعا مستجاب می شود.همه دوستان را دعا گویم.
  • از میان آنهایی که برای نماز باران بیرون می روند تنها کسانی به خدا اعتقاد دارندکه با خود چتر همراه می برند.

صبح شاید از خواب بیدار شوید و اثری از باران نباشد و شما حتی متوجه نشده اید و شاید حتی قبول نکنید. اما اکنون که دارم این مطلب را می نویسم هنوز شانه هایم خیس است.

بارن سه چهار دقیقه ای بارید. سه چهار دقیقه زیبا!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 3:1  توسط سید مظاهر صالحي  | 

چند روز پیش داشتم فایلهای قدیمی کامپیوتر شخصی ام را نگاه می کردم که به یک سری تصویر برخوردم که خاطرات گذشته ام را زنده می کرد. قضیه از این قرار بود که زمانی حدود دو سال پیش با یکی از بچه ها تصمیم گرفتیم که با نرم افزار paint نقاشی بکشیم. چند شب تا صبح نقاشی های زیادی کشیدیم. آنها را روی Memory کپی کردم تا برای آن دوستم که در خلق آنها با هم رقابت داشتیم بیاورم.
دیروز یکی دیگر از دوستانم را دیدم که حتی کارهای ساده را با paint نمی توانست انجام دهد. من هم فایلهایی را که با paint نقاشی کرده بودم نشانش دادم و همان موقع تصمیم گرفتم گزیده ای از آنها را روی وبلاگ بگذارم تا دیگران هم یا به قدرت Paint ایمان بیاورند و به حوصله ی(=بیکاری؟!) من و دوستم در خلق چنین تصاویری!!
این شما و این هم نمونه ای از تقاشی های من و مهدی با نرم افزار piant !!



نمونه ای کار من!






این احجام فضایی هم کار مهدی است!





اثر مهدی که خودش نامش را گذاشته بود: آسمان دل من!








در کشیدن این اثر هم نکته خاصی مد نظرم نبوده!!






این اثر را هم مهدی با همکاری من کشیده است. اثری مشترک!!






اثر دیگری از مهدی!







باور کنید این درخت را مهدی با Paint کشیده است!!






در این نقاشی هم اسم خودم را نوشته ام، برای دیدنش کمی دقت می خواهد!







این هم کار من است که سعی کردم چیزی را در آن نشان دهم که تا حدودی تابلو است!!


+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 19:32  توسط سید مظاهر صالحي  | 

حقایق سراییست آراسته    ***     هوا و هوس گرد برخاسته
نبینی که هر جا که برخاست گرد    ***     نبیند نظر گرچه بیناست مرد
سعدی

برخی اوقات که با خودم فکر میکنم، به این نتیجه می رسم که چقدر راه حق و خقیقت دشوار و سخت است. و هر کس ادعای آن را دارد که در راه حق گام بر می دارد، و من هم همین طور. اما هر چه فکر می کنم با برخی از رفتار های و روشهای خودم نمی توانم کنار بیایم. اگر من می خواهم در راه حق و حقیقت قدم بردارم، پس این فکر هایی که در ذهنم می آیند و می روند، نشانه چیست؟ آیا خودخواهی، غرور، احساس قدرت، احساس تنفر و احساس خود ستایی، با بودن در راه حق هم خوانی دارد؟
آیا این زندگی کنونی ما که سرشار از روزمرگی، بی توجهی، تنبلی، کسالت و خودخواهی است، با بودن و یا رفتن به راه حق مشکل ندارد؟

....بگذریم...

آری امروز راحت ترین راه برای حل یک مسأله، پاک کردن صورت آن است.مدتهاست دچار این مشکل شده ام و می شوم. فرار را بهترین راه حل یافته ام. فرار از خودم و هر آنچه که از فکر کردن درباره آن می ترسم.

... بگذریم...

"مراقب افکارت باش که گفتارت می شود. مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود. مراقب رفتارت باش که عادتت می شود.مراقب عاداتت باش که شخصیتت می شود. مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود."

از وقتی این جمله را شنیده ام، فکرم مشغول شده است که من اکنون در کدام مرحله هستم: فقط افکار ناشایست دارم یا گفتارهای ناشایست هم دارم و یا رفتار های ناشایست و یا عادات ناشایست. هر چه فکر می کنم، می بینم که در همه این موارد، مشکلاتی وجود دارد. عاداتی ناشایستی که مرا ذله کرده اند و چیزی نمانده که سرنوشت ناگواری را برای من رقم بزنند. رفتارهایی که دیگر در ناصحیح بودنشان شکی نیست و افکاری که بهترین صفت برای آنها کلمه "خطرناک" است.

...بگذریم...

دوستی دارم که او هم از بعضی از نکات زندگی اش راضی نیست. از درس نخواندنش، وقت تلف کردنش، روزمرگی اش، زندگی پر استرس و آشوب و دلهره اش. می گوید که فلانی و بهمانی هم مثل ما هستند. من هم فکر می کنم که خیلی های دیگر هم مثل ما هستند. همه ناراضی هستیم. و همه هم تصمیم گرفتیم از ترم بعد و سال بعد شروع کنیم و همه هم می خواهیم از این وضع بیرون بیاییم.
... اما مثل اینکه هیچکس به این اعتقاد ندارد که "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است"....

...بگذریم...

زان پیشتر که عمر گرانمایه بگذرد   ***    بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
حافظ

برای این بیت حافظ هم هیچ توضیحی به ذهنم نمی رسد. شاید چون دیگر آنقدر با حافظ که نه، با خودم بیگانه شده ام که ...

نتیجه گیری:
فردا که عرصه گاه حقیقت شود پدید    ***    شرمنده رهرویی که عمل بر مجاز کرد
حافظ

کاری کنیم که قبل از فردا عرصه گاه حقیقت پدیدار شود. چرا که فردا دیر است. و حقیقت مانند سرایی آراسته است که هوا و هوسهای ما مثل گرد و خاک برخاسته از زمین مانع دیدن آن می شود. اگر امروز غبار راه را بنشانیم، شاید فردا شرمنده نشویم....


+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 6:7  توسط سید مظاهر صالحي  | 

1- این چند روزی که گذشت، یکبار دیگر هم بلاگ را آپدیت کرده بودم، و یک مطلب بسیار مهم نوشته بودم که متأسفانه هنگام به روز رسانی با مشکل مواجه شده بود و من هم حوصله مجدد نوشتن آن مطلب را نداشتم. بنابراین به دوستان وبلاگ نویس دو توصیه می کنم: قبل از نوشتن مطلب و به روز رسانی آن، حتماً آن را در وُرد نوشته و سپس در بلاگفا کپی کنید و یا پس از نوشتن آن در بلاگفا، قبل از فشار دادن دکمه "ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ" آن را کپی کنید تا در صورت بروز مشکل، در مکان مناسب بازنشانی(پیست) کنید. به مسئولین سایت بلاگفا هم پیشنهاد می کنم که یک سرویس جدید را در سایتشان راه اندازی کنند و آن هم استفاده از روش ذخیره خودکار مطلب است، آنچه مشابه آن را در سرویس جی میل و هم چنین نرم افزار وُرد می بینیم.

2- چند روز پیش نتایج کنکور کارشناسی ارشد را اعلام کردند: دو تا از بهترین دوستانم رتبه های 3 و 45 را آوردند. دوستان دیگری هم رتبه های خوبی داشتند، مانند 6، 7، 25،32 ، 50، 60، 170 و ... اما نکته ای که این دو دوستم داشتند، این بود که به زعم همه اطرافیانشان، بسیار کم درس خواندند. کسی که بعد از ظهر ها همیشه در سابت کامپیوتری یا مشغول وبگردی بود و یا مشغول بازی و صبح ها هم همیشه خواب، چطور موفق به کسب رتبه 3 شد!! من به هوش این دو بزرگوار ایمان داشتم، ولی الان ایمانم به آنها کامل شد.خداوند زیاد کند!

3- سه شنبه ای که گذشت، یک میانترم داشتم که دوباره شاهکاری جدید خلق کردم. شاهکاری که در طول این 5 سال برای بار اول خلق شد. خجالت می کشم بیشتر توضیح دهم....

4- دو شنبه و سه شنبه هم انتخابات شورای صنفی در دانشگاه برگزار شد. در خوابگاه ما هم رقابت بسیار سنگینی بین دو ائتلاف "رشید" و "خانه ما" برای انتخاب سه عضو شورا در جریان بود. بنده هم به عنوان سرلیست ائتلاف رشید، دو سه روز سخت را پشت سر گذاشتم و از این جریانات درسهای زیادی گرفتم. قبل از اینکه بگویم چه درسهایی گرفتم، بگذارید نتیجه انتخابات را بگویم: نفر اول از ائتلاف مقابل با 79 رأی، نفر دوم از ائتلاف ما با 67 رأی و بنده هم به عنوان نفر سوم با 65 رأی. دو نفر بعد 60 رأی از ائتلاف مقابل و در جایگاه مشترک چهارم. نفر آخر هم از ائتلاف ما با 56 رأی. تا کنون انتخاباتی در سطح دانشجویی به این عجیبی و با این حساسیت بالا ندیده بودم. جزئیات و درسهایش راشاید در پست های بعدی گفتم.

5- ... (این مورد پس از اولین ویرایش حذف شد..)

6- حداقل دو سه مورد دیگر هم هست که می خوام راجع بهشون بنویسم، ولی الان ساعت 8:30 صبح شده و من دیشب نخوابیدم. شاید وقتی دیگر...


+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 8:36  توسط سید مظاهر صالحي  |